اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
489
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
باشيم ، از بهر آنكه برتر از ما ناهى است و آن خداى است عز و جلّ ، نهى درست آمد و به ترك نهى ما ظالم آمديم . و چون برتر از خداى عز و جلّ ناهى نيست خداى تعالى منهى نيست ، و فعل وى به زير هيچ نهى نيست باطل گشت كه فعل وى ظلم باشد . و دليل بر آنكه ظلم لعينه ظلم نيست ، آنكه هر چيزى كه لعينه باشد هر كجا عينش موجود آيد حكمش همان باشد . و آنچه لمعنى باشد با خلاف معنى حكمش مختلف گردد . اكنون باز كرديم به بيان اين فصل گوييم اگر قتل لعينه ظلم بودى هر كجا قتل بودى ظلم بودى . چون قتل مؤمن ظلم آمد و قتل كافر طاعت آمد و ظلم نيامد ، درست شد كه قتل لعينه ظلم نيست بلكه نهى ظلم است ، تا آنجا كه نهى است ظلم است ؛ و آنجا كه نهى نيست ظلم نيست و قتل مخاطب معصيت است چون بىجنايت باشد . و قتل انعام بىجنايتى كه از ايشان آمد يا مباح است يا طاعت . و فرق نيست مگر نهى و عدم نهى . و چون مجامعت كردن با منكوحه حلال است و طاعت است ، و با غير منكوحه و مملوكه زنا است و معصيت است . و وطى به هر دو [ 133 الف ] حال موجود و فرق نه مگر نهى و عدم نهى . و از اين روشنتر آن است كه كار كردن به منسوخ قبل النسخ طاعت است و ظلم نيست ، و كار كردن به عين همان بعد النسخ معصيت است و ظلم است . درست شد كه علت ظلم نهى است . [ باز گفت ] : « و لانه وضع الشىء فى غير موضعه » . گفت : ظلم نهادن چيز باشد به ناجايگاه ، چنان كه خداى تعالى گفت : لقد ظلمك بسؤال نعجتك الى نعاجه . يعنى وضع السؤال فى غير موضعه . و ما به شاهد [ معنى ] ظلم اين ديديم كه هركسى كه جاى چيزى نهد كه آن محل وى نبود نام ظالمى گيرد ؛ و اندر مثل چنين گويند : من اشبه اياه فما ظلم اى ما وضع الشبه فى غير موضعه . پس هركسى كه صد من بار بر كسى نهد كه ورا طاقت ده من نيست چيز به ناجايگاه نهاده باشد ظالم باشد . صفت ظلم غير اين نيافتيم . باز خداى عز و جلّ هر چيزى كه نهد به جايگاه نهد . فعل وى نام ظلم نگيرد . از بهر